تبليغاتX
 ورق پاره ها

حرفی از بی حرفی

وقتی آدم ها حرفی برای گفتن ندارن سکوت بهترین کار دنیاست. توی این سکوت دل انگیز خوندن یه شعر زیبا خالی از لطف نیست

دلم گم شده است

دلم گم شده است
 چراغي به من بدهيد
تا در تاريكي مطلق پيدايش كنم
تو اگر چشمانت را از من بپوشاني
كودك شرور آن سالها مي شوم
و شيشه پنجره ها را مي شكنم
تندباد را گرفتار مي كنم
و خواب چشم ها را مثل پرستويي مهاجر پر ميدهم
اگر تمام زمين را به نام من كنند
دوباره به شهر خودم باز مي گردم
آنجا چشمه اي هست كه كودكي ام را در آن پنهان كرده ام
تو هم هر كجا بروي
در دل من جا داري
مگر نميداني؟
مگر نمي داني دل من مرز آسمان و زمين است؟؟؟


 

نوشته شده توسط شیطونک در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


آزمایشگاه

توی آزمایشگاه یک میز بود و چند تا صندلی. پشت میز کسی نبود اما روی یکی از صندلی ها زنی زرد رو و بی حال نشسته بود. اطراف زن سه تا بچه ی قد و نیم قد داشتند ورجه وورجه می کردند. زن هر بار با بی حوصلگی چشم غره ای می رفت و توپ تشری می زد تا بچه ها را آرام سر جایشان بنشاند اما بچه ها دقایقی بعد دوباره شیطنت را از سر می گرفتند.

مامان مریم اسمی بود که بچه زن را با آن می خواندند. مریم ، گاه و بی گاه موهای نامرتبش را که از زیر چادر رنگ و رو رفته اش بیرون می زد درست می کرد و بعد انگار در خلسه ای فرو می رفت.

بچه ها همین طور سرگرم بازی بودند که زن دیگری وارد آزمایشگاه شد. زن با آن کفش های پاشنه دار و مانتوی کوتاه و روسری قرمز روبه روی مریم نشست. بی تاب بود و سوئیچ اتومبیلش را توی دستش بازی می داد . گاهی هم با نگاهی حسرت بار به بچه ها لبخندی می زد و دستی برایشان تکان می داد.

همه منتظر متصدی پشت میز بودند.

متصدی که آمد هر دو زن بلند شدند. هر  دو با هم جلوی میز رسیدند و برگه های آزمایششان را طلب کردند. پاسخ ها را که دیدند رنگ از رخسار هر دو پرکشید.

لحظاتی بعد هر دو زن فارغ از رنگ ها و موقعیت اجتماعیشان در آغوش یکدیگر می گریستند. یکی از درد داشتن چهارمین فرزند ناخواسته و دیگری از داغ بی فرزندی.


 

نوشته شده توسط شیطونک در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


مجنون

نسیم می آید. پرده ی پنجره را تکان می دهد. اذن دخول می گیرد. وارد خانه می شود. دور تا دور خانه را چرخ می زند. مجنون خواب است و لیلی چشم انتظارش . دست نسیم می نشیند روی شانه های مجنون. مجنون چشم هایش را می مالد. نسیم سلامش می کند.

بوی خوش، هوای مجنون را پر کرده است.

توی تنگ بلور ، ماهی ها هلهله ای به راه انداخته اند. غریو شادیشان شاید تا کوچه های لیلی پیش می رود.

مجنون به صورتش آب می پاشد. بوی خوش می چسبد به صورت نمناکش.

ستاره سوسو می زند.

مجنون دست ها را می شوید. قمری ، آوازی را که تازه یاد گرفته زیر لب تکرار می کند.خیسی دست های مجنون روی سرش می آید. نفس هایش به شماره می افتد.

در دوراهی رفتن و ماندن ، اگر سمت اقاقی های توی گلدان برود؛ همان ها که روی هره ی پنجره جا خوش کرده اند؛ می رسد به یک جاده.

به جاده که نگاه می کنی انگار انتها ندارد یا اگر انتهایی هست هزار ها سال نوری با تو فاصله دارد اما وعده ی دیدار در پایان همین جاده ی طول و دراز است.

پاها که نمور شدند، مجنون شال کمرش را محکم می کند. لیلی را می خواهد حتی اگر قرار باشد هزار ها سال نوری  راه برود. توی جاده یک نفر دارد قاصدک ها را پرپر می کند.

لحظه به لحظه، دم به دم ، گام به گام به لیلی نزدیک تر می شود. سکوتی نرم همه جا سایه گسترده.

نسیم، ماهی های توی تنگ بلور، ستاره ها، قمری که هنوز آواز می خواند، زمین، زمان، آسمان، هوا و... همه و همه در سکوتی خلا گونه می بینند که چگونه مجنون رخ به رخ لیلی ایستاده است.

مجنون تبسم می کند. دست ها را بالا می برد. هرم وجود لیلی،چشم های مجنون را به زمین پیوند می زند.

الله اکبر

دست ها پایین می آید.

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله الرب العالمین...

بوی خوش وصال هنوز توی فضا است.سپیده دم که بزند شاید آن ها که در خواب ناز ماندند ، حسرتی بر دل نشانند اگر اندک نشان عاشقی از چهره شان رنگ نباخته باشد.


 

نوشته شده توسط شیطونک در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


دنیا

مرغابی ها داشتند آرام توی برکه شنا می کردند. تازه بارش باران تمام شده بود. پیرمرد پکی به سیگارش زد. تنه ی نیم بریده ی درخت ، خیس بود اما او بی اعتنا روی آن نشست. آسمان پر بود از ابر های سیاه. اواسط پاییز بود و جنگل پر از برگ های رنگین. بوی درخت های نم زده فضا را در برگرفته بود.

نزدیک کلبه ی قدیمی دنیا داشت لی لی بازی می کرد. پیرمرد چشم هایش را بست. صدای قار قار کلاغ ها و امواج دریا در هم آمیخته و ملودی زیبایی را رقم می زد.

دنیا خنده کنان آمد و نشست کنار پیرمرد. پیرمرد هنوز چشم هایش بسته بود. دنیا دست های کوچکش راگذاشت توی دست های پینه بسته ی پیرمرد.

- منو دوست داری؟؟

پیر مرد همه ی نگاهش را ریخت توی آبی دریایی چشم های دنیا. احساس خفگی می کرد. آخرین پک را به سیگارش زد.

- نگفتی منو چند تا دوست داری؟؟!!؟

پیرمرد نفس عمیقی کشید و همه ی اکسیژن توی هوا را به یکباره بلعید. میخواست تا می تواند از این هوای غمناک باران خورده سیراب شود.

لب هایش را که در میان سبیل های انبوه خاکستری رنگش ناپیدا بود گشود تا چیزی بگوید. دوباره حس کرد راه گلویش بسته شده است.

- دوستم نداری؟؟؟

این بار غم توی صدای دنیا بالا و پایین می پرید.

پیرمرد دوباره لب ها را باز کرد تا بگوید. دنیا دوستت دارم. به اندازه همه ی عمرم دوستت دارم . اما دیگر نتوانست نفسی را که به زحمت از این هوای باران زده گرفته بود پس دهد.

آری پیر مرد در میان همهمه ی مرغابی ها و کلاغ ها از دنیای رنگارنگ اطرافش دل برید و رفت بالا ، نزدیک ابر ها.


 

نوشته شده توسط شیطونک در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


یادگار

تقریبا سر ظهر بود.از آسمان داشت آتش می بارید. انگار خورشید می خواست همه ی آدم های روی زمین را مجازات کند. یک تابستان گرم!

تن خسته و کم رمق خود را انداختم روی صندلی تاکسی. توی تاکسی بوی عطر حرم می آمد. تازه حالم داشت جا می آمد. همان طور که منتظر بودم تاکسی پر شود نگاهی به درون ماشین کردم. جلوی اتومبیل یک چفیه بود و یک تسبیح دانه درشت زرد رنگ. دور دنده یک پارچه ی سبز رنگ و رو رفته بسته شده بود و از زیر آینه ی وسط یک گلوله ی کلاشینکف به وسیله ی زنجیری آویزان بود.

***

راننده داشت با تلفن همراهش صحبت می کرد. معلوم بود از آن طرف خطی دل پری دارد. صدای بوق اتومبیل بلند شد.

-چی شد؟

-هیچی بابا! یه زرافه اومد جلوی ماشین. گوش کن من دیگه پامو توی آزانس تو نمیذارم می خوام آقای خودم باشم و بنده ی خودم...

            ماشین در آن شلوغی جلو می رفت. سرعتش گاه بیش تر از معمول به نظر می رسید. چشم انداختم به سرعت سنج. 25 کلیومتر بر ساعت.سرعت سنج تعطیل بود. نگاهم سر خورد و رسید به انگشتر راننده . توی انگشت سبابه اش بود با یک عقیق خاکستری رنگ بزرگ.

راننده همین طور داشت به آن ور خطی بد وبیراه می گفت . آن ها که می شناختندش می گفتند قبل تر ها مهربان بود. خنده رو و شاداب اما حالا مثل امواج دریا پر تلاطم می نمود.

اصلا انگار موجی بود. تاثیر موج انفجار روی سیستم عصبی اش او را روز به روز از دیگران دور و دورتر میکرد.

او یادگار جنگ بود. یادگاری که توی گنجه ی خاک گرفته ی تاریخ گم شده بود.


 

نوشته شده توسط شیطونک در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


کار

بهزاد پاهایش را از توی رودخانه بیرون آورد و همان طور که داشت تای شلوارش را باز می کرد به احسان گفت :ولی این خیلی مسخره اس که تو میخوای روی این زمینا کشاورزی کنی . من اصلا دلم نمیخواد تو این روستا بمونم و مثل پدرم زراعت کنم . من هفته ی دیگه برای همیشه به شهر میرم. و احسان تنها نگاهش کرد...

سال ها بعد احسان مدرکش را در رشته ی مهندسی کشاورزی گرفت و دوباره به آبادی برگشت . او با علم خود کم کم زمین های کشاورزیش را گسترش داد.

وقتی احسان می خواست؛ برای وجین زمین هایی که به تازگی در اطراف شهر خریده بود ؛ کارگر استخدام کند، یک چهره ی آشنا دید. او همان بهزاد بود . رفیق دوران کودکی و نوجوانیش...


 

نوشته شده توسط شیطونک در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت


رنگ ها

دخترک موطلایی نگاهم می کند. چشمان نافذش ، زیبایی خیره کننده ای دارد. گویا آسمان در چشمانش نشسته است. اما در عمق این چشمان آبی ، آسمان نه بلکه دنیا جا خوش کرده است.

به اطراف می نگرم . انگار دنیا پر است از چشم های رنگی. پر از چشم هایی که در رنگ ها غرق شده اند.

چشم هایی که رنگ عوض می کنند، رنگ به رنگ می شوند و گاهی هم رنگ می بازند.

به راستی کدام کودک، با جعبه ای از مداد رنگی هایش ، اینگونه رنگین کمان در چشم عالم کشیده و نمی گذارد که جهان یک رنگی را تجربه کنیم؟؟؟

خسته از این همه رنگ، خسته از این همه زرق، دیده ها را می بندم. از رنگ ها بیزار می شوم. میخواهم بی رنگ باشم، محو و ناپیدا...


 

نوشته شده توسط شیطونک در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


پشت کوه

 از پشت کوه آمده بود.با آن ابروهای به هم پیوسته ی کمانی شکل و با آن صورت گرد و سرخ و سفیدش.

چشم هایش پر نور و گیرا بود و لبخندی که همیشه بر لبانش می نشست زیباترش میکرد. وقتی میخندید گونه هایش گل می انداخت .

ایستاده بود روبه روی من. پیراهن بلند و آبی رنگی به تن داشت که روی کمرش چین می خورد . انگار روی دامنش دنیا را نقاشی کرده بودند.

اندکی از موهای طلایی-حنایی اش از زیر چارقد گل گلی اش بیرون زده بود.

وجودش گرمم می کرد. حس میکردم که دوستش دارم گرچه از جنس من نیست. بچه ها هم دوستش داشتند و دستانش را در دست گرفته بودند و می چرخیدند و با هم عمو زنجیر باف را می خواندند.

زمان به سرعت می گذشت و هر چه پیش می رفت  مهمان عزیز ما پژمرده و پژمرده تر می شد. دیگر ماندنش جایز نبود. باید می رفت و رفت.... بقچه اش را زد زیر بغلش و رفت .

رفت و ما ماندیم و یک دنیا تاریکی...

اکنون شب است و من زل زده ام به ستاره ها. شب را دوست دارم اما دلم برای روشنی تنگ است.

کاش هر چه زودتر سپیده بزند و دلم را گرم و روشن کند.

اصلا کاش من هم از اهالی پشت کوه بودم پاک و ساده و بی آلایش... درست مثل خورشید خانوم....


 

نوشته شده توسط شیطونک در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت


گمشده

صدایت را می بینم و نگاهت را می شنوم .لطافت دستانت را می بویم و عطر خوش نفسهایت را لمس می کنم.

شبانی می شوم .بر چوب دستی تکیه می کنم . سگ گله در اطرافم جست و خیز می کند .

موسی ها نهیبم می زنند. دیوانه می شوم. شوریده و عاشق ...

در میان هیاهو گمت کرده بودم و اکنون دوباره گمشده ام را یافتم.

این بار می خواهم دستانم را محکم تر از قبل در دستانت گره کنم.

خود را رها می کنم در آغوشت و ... وآرام می شوم، محو می شوم، نیست می شوم...

یادت هست... آخرین روز با هم بودنمان را ؟ من مثل همیشه پر شالت را چسبیده بودم اما... ستاره های رنگی به من چشمک می زدند. ناگاه دستم رها شد و در آن همه شلوغی تو را در کنار خود ندیدم.

همان وقت بود که گم شدی... نه تو گم نشدی . تو در کنارم بودی و من باورت نداشتم. من خود را نیز از یاد ها برده بودم . گویا مرده بودم . قلبم سرد و ساکن بود . همه جا سرد بود .سرد و تاریک و مخوف...

من ترسیده بودم . اما صدایت نکردم. کودک بودم و اوهام بر من چیره گشته بود .اکنون نیز من همان کودک آن روزهایم. همان زیبای کوچک که تو را می خواند . آیا اجابتم می کنی ای خدای مهربانم؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط شیطونک در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت


جایزه

صدای جیرجیرک ها در آن شب گرم تابستانی ، کلافه اش کرده بود . تقریبا نیمه شب بود و پدر هنوز نیامده بود .

برای هزارمین بار به کاغذی که در دستانش بود خیره شد . در تاریکی اتاق چیز زیادی از نوشته های روی کاغذ معلوم نبود .

سعی کرد چهره ی پدر را وقتی کار نامه ی دختر کوچولویش را می بیند ، تجسم کند و بعد هم عروسکی را به خاطر آورد که هر روز صبح از پشت ویترین مغازه برای او دست تکان می داد. همان عروسک بزرگ ، با آن لباس قشنگی که بر تنش بود.

پدر قول داده بود عروسک را به عنوان جایزه ی شاگرد اولیش بخرد.

دوباره صدای سرفه های مرتضی بلند شد. در رختخواب غلتی زد و به سمت مرتضی برگشت . "کاش زودتر پول عمل مرتضی جور میشد و دیگه سرفه نمی کرد."

وای خدای من ... چرا پدر نیامد؟؟؟

چند روزی بود که پدر را ندیده بود . صبح ها قبل از بیدار شدن دخترک ، پدر رفته بود و شب ها هم وقتی او خواب بود باز می گشت . اوضاع زندگی به راه نبود و بیماری مرتضی و هزینه ی درمانش هم مزید بر علت .

صدای در که روی پاشنه می چرخید خبر از آمدن پدر داشت.

پدر خسته و پاورچین پاورچین وارد شد. هیچ کدام از چراغ ها را روشن نکرد تا مبادا کسی بیدار شود و خود نیز مستقیما به سمت رختخوابش رفت.

حالا فرصت مناسبی بود تا خود را در آغوش پدر بیندازد و کارنامه اش را نشان دهد و جایزه اش را طلب کند .

از جای خود بلند شد و رفت طرف رختخواب پدر. دوزانو بالای سرش نشست. وای خدای بزرگ ! پدر هنوز سر بر بالش نگذاشته خوابش برده بود.

کارنامه اش را کنار رختخواب گذاشت و بوسه ای از پیشانی پر چروک پدر گرفت.

عروسک را میخواست چه کند وقتی پدر و مادر و مرتضی را داشت؟؟؟


 

نوشته شده توسط شیطونک در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting